زیبایی خطازیباییِ خطا در حافظه‌ی دستی: بازگشت انسان به ردّ ناپایدار خویشدر عصر هوش مصنوعی، دست دیگر نمی‌لرزد. تصویر، کامل‌تر از هر زمان دیگری است؛ بی‌نقص، هموار، بی‌تردید.اما هرچه ماشین دقیق‌تر می‌شود، جهان انسانی‌تر خالی می‌گردد. در بی‌خطاییِ تصویر، نوعی سکوت سرد پنهان است —سکوتی که در آن، دیگر هیچ ردّی از بدن باقی نمانده و درست در این خلأ، هنر دوباره دستِ خود را به یاد می‌آورد.زیبایی‌شناسیِ خطا، پاسخی‌ست به کمالِ بی‌جان. انسان، برخلاف ماشین، با لغزش می‌زید.دخطا، گواهی است بر زیستن؛ لرزشی میان قصد و تصاد...
ندا نظری ۷ ماه پیش
۰۰

زیباییِ خطا در حافظه‌ی دستی: بازگشت انسان به ردّ ناپایدار خویش

در عصر هوش مصنوعی، دست دیگر نمی‌لرزد. تصویر، کامل‌تر از هر زمان دیگری است؛ بی‌نقص، هموار، بی‌تردید.

اما هرچه ماشین دقیق‌تر می‌شود، جهان انسانی‌تر خالی می‌گردد. در بی‌خطاییِ تصویر، نوعی سکوت سرد پنهان است

سکوتی که در آن، دیگر هیچ ردّی از بدن باقی نمانده و درست در این خلأ، هنر دوباره دستِ خود را به یاد می‌آورد.

زیبایی‌شناسیِ خطا، پاسخی‌ست به کمالِ بی‌جان. انسان، برخلاف ماشین، با لغزش می‌زید.دخطا، گواهی است بر زیستن؛ لرزشی میان قصد و تصادف.هر لرزشِ قلم، هر لکه‌ی جوهر، هر فاصله‌ی ناهم‌خوان در خط، یادآور حضور کسی است که پشت اثر نفس می‌کشد.

در جهانی که الگوریتم‌ها به‌جای ما تصمیم می‌گیرند، خطا بدل به مقاومت شده است، بیانی در برابر بی‌حسیِ نظم.

هنرِ دستی، حافظه‌ای زنده دارد. هر خط، زمان را ثبت می‌کند:

حرکتِ عضله، ریتمِ تنفس، تأملِ درونی.

وقتی نقاش، طراح یا مجسمه‌ساز کار می‌کند، بدنش به اندیشه تبدیل می‌شود؛ بدنی که فکر می‌کند، شک می‌کند، و گاهی می‌لغزد.

همین لغزش است که اثر را زنده می‌سازد. ماشین بازتولید می‌کند، اما انسان تجربه را تکرار نمی‌کند؛ او هر بار از نو آغاز می‌کند،

و در این آغازهای بی‌پایان، حافظه‌ای از لمس شکل می‌گیرد، حافظه‌ای که در ماده باقی می‌ماند.

در آثار William Kentridge، این حافظه به‌وضوح دیده می‌شود:

پاک‌کردن و دوباره‌کشیدن، بخشی از زبانِ اوست، هر اثر، مجموعه‌ای از تصمیم‌های مردد است؛ تصاویری که اشتباه را نه پنهان، بلکه آشکار می‌کنند.

در کارهای Tracey Emin، دوخت‌های ناهماهنگ، لرزان و صادق، شهادتی بر زندگی‌اند: دوختِ درد و خاطره، بی‌ادعا و بی‌پوشش.

در نقاشی‌های Cecily Brown، خطوط نیمه‌تمام و ضربه‌های بی‌قرار، مرز میان کنترل و رهایی را می‌سازن ، بدن، در کار است، و همین حضور جسمی، معنا را خلق می‌کند.

این بازگشتِ آگاهانه به حافظه‌ی دستی، واکنشی‌ست به حذف انسان از فرایند خلاقیت.هوش مصنوعی می‌تواند زیبایی را تقلید کند،

اما نمی‌تواند «دست» داشته باشد، زیرا دست، نه ابزار، بلکه ذهنِ دومِ انسان است.

فیلسوف پدیدارشناسی، مرلو‌پونتی، می‌گفت:ما نمی‌نویسیم تا فکر کنیم؛ می‌نویسیم چون بدن، خود فکر است. در این نگاه، خطا لحظه‌ای است که اندیشه در ماده تجسد می‌یابد. لغزش، نشانه‌ی تفکر است نه نقصِ آن. خطا در هنر دستی، معادلِ نفس در شعر است. بی‌آن، اثر می‌میرد.

تصویرِ ماشینی شاید دقیق‌تر باشد، اما بی‌نَفَس است، بی‌تاریخ، بی‌تماس. در برابرش، طراحیِ دستی لرزان، ما را به یاد انسان می‌اندازد: موجودی ناقص، اما زنده؛ موجودی که از تکرار می‌گریزد و از خطا معنا می‌سازد.

این زیبایی‌شناسیِ جدید، بیش از یک سبک، نوعی اخلاق است، اخلاقِ نپوشاندن، اخلاقِ پذیرفتنِ ناتمامی.

هنرمند امروز، در برابرِ جهانِ صیقلی و دیجیتال، به سمت بافت، لمس و نواقص بازمی‌گردد .او نه در جست‌وجوی کمال، بلکه در پیِ حقیقتِ لمس‌شده است .شاید روزی دوباره به یاد آوریم که هنر، از تردید آغاز می‌شود، نه از اطمینان. که دست، پیش از آن‌که ابزاری برای ساختن باشد، روایتی از انسان است و شاید در آینده‌ای که همه‌چیز محاسبه می‌شود، زیباترین چیز، همان لرزشِ کوچکِ ناخواسته باشد، جایی که خطا، یادِ ما را زنده نگه می‌دارد.

بدنِ اندیشنده، حافظه‌ی لمس در فرایند خلق

هر اثر هنری، پیش از آن‌که تصویری در بیرون باشد، حرکتی در درون است. حرکتی که از اندیشه آغاز می‌شود و از میان بدن عبور می‌کند. بدن، نخستین رسانه‌ی هنر است؛ زبانی که پیش از واژه، معنا را در خود حمل می‌کند. وقتی هنرمند می‌نویسد، می‌تراشد یا می‌کشد، اندیشه از مسیر عضله، از ضربان نبض و از ریتمِ تنفس عبور می‌کند .به همین دلیل است که در هنرِ دستی، «لمس» هم‌زمان با «فکر» اتفاق می‌افتد و گاهی حتی پیش از آن.

فیلسوف فرانسوی مرلو‌پونتی معتقد بود که بدن، نه صرفاً ابزاری برای ذهن، بلکه خودِ آگاهی است؛ ذهنی که ماده دارد.در این دیدگاه، عملِ خلق هنری، نوعی گفت‌وگوی درونی میان ذهن و بدن است. هر لرزش قلم یا ضربه‌ی چکش، نتیجه‌ی گفت‌وگویی است که در ناخودآگاه شکل گرفته؛ در جایی که حس و فکر، هنوز از هم جدا نشده‌اندبدن، حافظه‌ای دارد که منطق از آن بی‌خبر است؛ حافظه‌ای از حرکات تکرارشونده، از مسیرهای قدیمی انگشتان، از نحوه‌ی خاصِ در دست گرفتن قلم، از فشارهایی که به مرورِ زمان در عضله مانده‌اند .این حافظه‌ی دستی، در هر اثر دوباره فعال می‌شود. هنرمند ممکن است طرحی تازه بکشد، اما بدنش، تاریخ تمام کشیدن‌های گذشته را در خود دارد. هر حرکت، ادامه‌ی خاطره‌ای است که شاید خودِ او از آن آگاه نباشد .در این معنا، اثر هنری محصولِ حافظه است، نه فقط تخیل و هر خطا، در واقع، بازتابی از آن حافظه‌ی عمیق است؛ حافظه‌ای که خط را از کنترلِ کامل ذهن می‌رهاند.

در طراحی‌های Cy Twombly، خطوط به نوشتار شبیه‌اند،اما معنایی مشخص ندارند. او با تکرار، فشار و تردید، بدن را به نوشتنِ ناخودآگاه وادار می‌کند. نتیجه، تصویری است که میان شعر و خطا معلق می‌ماند؛ جایی که فکر، هنوز به کلمه تبدیل نشده .در آثار Kiki Smith نیز بدنِ انسان، هم سوژه است و هم ابزار؛ دست‌ها، چهره‌ها و پوست‌ها نه بازنمایی، بلکه نشانه‌ی لمس‌ان.او بدن را می‌کِشد، تا بدن، خودش را به یاد آورد. این فرایند، نوعی اندیشیدنِ فیزیکی است.

وقتی هنرمند به نقطه‌ای از تمرکز می‌رسد، زمان از میان می‌رود، و حرکتِ بدن، به خودیِ خود اندیشه تولید می‌کند .در چنین لحظاتی، خطا نه اشتباه، بلکه امکانِ کشف است. دست، مسیر را بهتر از ذهن می‌شناسد؛ زیرا بدن، به شیوه‌ای بی‌واسطه به جهان وصل است. لمس، راهی است برای دانستن، دانستنی که در واژه نمی‌گنجد.

در مقابل، هوش مصنوعی هیچ بدنی ندارد؛ هیچ حافظه‌ای از لمس، از لغزش یا از تردید. او می‌تواند هزاران طرح بسازد، اما هیچ‌یک را احساس نمی‌کند. به همین دلیل، آثار ماشینی هرگز به یاد نمی‌مانند. زیرا حافظه، تنها در تماس شکل می‌گیرد. اثرِ دستی، بر ماده ردّ می‌گذارد و ماده، در سکوت، آن ردّ را حفظ می‌کند. لمس، تجربه‌ای است از زمان. وقتی دست با سطح تماس می‌گیرد،

جهان کند می‌شود .در این مکث، نوعی حضورِ خالص به‌وجود می‌آید، حضورِ بدن در اکنون، هنرِ دستی، در واقع تمرینی برای بازگشت به اکنون است. در برابرِ شتابِ بی‌وقفه‌ی فناوری، دستِ هنرمند یادآور مکث است؛ یادآور این‌که فهم، همیشه با لمس آغاز می‌شود. پس بدن، نه فقط ابزارِ خلق، بلکه بایگانیِ معناست. هر اثر، در خطوط و زبری‌هایش، حافظه‌ی فیزیکی هنرمند را حمل می‌کند. این حافظه، همان چیزی است که خطا را زیبا می‌سازد؛ چون خطا، یادآورِ لمس است، و لمس، یادآورِ حضور.

هوش مصنوعی و حذفِ لمس، مرگِ تجربه در عصر دقت

هر عصری، تصویری تازه از کمال دارد. در دوران رنسانس، کمال در تناسب بود؛ در قرن نوزدهم، در بازنمایی واقعیت؛ و در قرن بیست‌ویکم، در دقتِ بی‌خطا و سرعتِ بی‌وقفه .اما این‌بار، کمال نه از دلِ انسان، بلکه از درونِ ماشین برخاسته است. هوش مصنوعی با توانِ بی‌خستگی‌اش جهان را بازطراحی می‌کند: چهره‌هایی می‌سازد که هرگز وجود نداشته‌اند،ردست‌هایی که هرگز چیزی لمس نکرده‌اندو تصاویری که بیش از حد واقعی‌اند تا واقعی باشند. در این جهانِ تازه، «دست» دیگر جایی ندارد. ماشین نه می‌لرزد و نه احساس می‌کند. او خلق می‌کند بی‌آن‌که چیزی را لمس کرده باشد و در همین بی‌لمسی، معنا می‌میرد .زیرا هنر، بیش از هر چیز، حاصلِ تجربه است، تجربه‌ای که از تماس آغاز می‌شود، از خطا، از مکثِ بدن .وقتی تصویر از تماس جدا شود، از زندگی جدا می‌شود

فناوری در ظاهر، آزادی می‌آورد:هرکسی می‌تواند با یک فرمان، تصویری شگفت‌انگیز بسازد .اما در واقع، ما را از فرایندِ «شدن» محروم می‌کند .هوش مصنوعی نتیجه را به‌سرعت می‌دهد، اما فرایند را حذف می‌کند همان لحظه‌هایی که معنا در آن زاده می‌شود.

در هنرِ دستی، هر حرکتِ قلم گفت‌وگویی است میان اندیشه و ماده، میان خواستن و نخواستن، میان کنترل و رهایی. اما در تصویرِ ماشینی، این گفت‌وگو از ابتدا خاموش است. ماشین نمی‌داند که خطا چیست، چون هیچ‌گاه خواسته و نخواسته ندارد.

در نگاه نخست، تصاویر تولیدشده توسط هوش مصنوعی حیرت‌انگیزند: بی‌نقص، متوازن، خیره‌کننده.

اما هرچه بیشتر به آن‌ها نگاه می‌کنی، خلأیی درونی آشکار می‌شود .چیزی در آن‌ها نیست که مقاومت کند، که اشتباه کند، که زنده باشد. اثرِ انسانی، حتی وقتی ناقص است، نوعی حضور دارد، حضورِ تردید، حضورِ تصمیم، حضورِ لمس. در مقابل، تصویر ماشینی مثل سایه‌ای از خود است؛ فقط تقلیدی از زندگی، بی‌هیچ بو، وزن یا گرمایی.

فیلسوف معاصر برنار استیگلر می‌نویسد: فناوری وقتی خطرناک می‌شود که حافظه‌ی بدن را حذف کند.

و این دقیقاً کاری است که الگوریتم‌ها می‌کنند :آن‌ها حافظه‌ی دستی را می‌سوزانند، تجربه‌ی زیسته را به داده‌ی بی‌احساس بدل می‌سازند. هنرمندِ دیجیتال دیگر به ماده دست نمی‌زند؛ او فقط فرمان می‌دهد، و تصویر، بی‌هیچ لمس و تردیدی، شکل می‌گیرد.

در این میان، فرایندِ درونیِ تجربه ، آن بخش خاموش و احساسیِ خلق — ناپدید می‌شود .با این حال، حذفِ لمس تنها حذفِ بدن نیست؛

حذفِ معناست .زیرا معنا، نه در نتیجه، بلکه در تماس شکل می‌گیرد .در طراحیِ دستی، هر لکه‌ی ناخواسته، بخشی از روایت است.

اما در تصویر ماشینی، هیچ چیز تصادفی نیست و وقتی تصادف نباشد، کشف نیز نمی‌تواند وجود داشته باشد .اثرِ ماشینی از پیش کامل است و کمال، همان‌طور که همیشه بوده، ضدّ زندگی است. شاید همین آگاهی، دلیلِ بازگشت هنرمندان امروز به ماده باشد:

به خاک، به پارچه، به رنگ و چوب و پوست.

در برابرِ جهانِ بی‌وزنِ دیجیتال، آن‌ها به دنبال مقاومتِ ماده‌اند؛ به دنبال زبری‌ای که نتوان آن را پیش‌بینی کرد .در این بازگشت، خطا به نیرویی خلاق بدل می‌شود، شکافی که در آن، زندگی دوباره وارد اثر می‌گردد.

در نهایت، شاید هوش مصنوعی بتواند هر تصویر ممکن را بسازد، اما تنها انسان است که می‌تواند چیزی را «احساس» کند و این احساس، همیشه از لمس آغاز می‌شود .وقتی دست بر سطح می‌لغزد، هنر متولد می‌شود؛ نه از دقت، بلکه از لرزش.

بازگشت به ماده، خطا به‌مثابه حافظه‌ی زنده

جهان دیجیتال ما را از لمس جدا کرد، اما هر جدایی، دلتنگی می‌آفریندو هنر، همیشه پاسخی بوده است به دلتنگیِ انسان برای واقعیت.

در دورانِ بی‌وزنِ تصویر و سرعتِ بی‌بدن، هنرمندان دوباره به ماده بازمی‌گردند ، به رنگی که می‌چکد، به خاکی که بو دارد، به سطحی که مقاومت می‌کند. بازگشت به ماده، فقط بازگشت به سنت نیست؛ حرکتی‌ست فلسفی، احساسی، و حتی اخلاقی.

چون ماده، جایی است که خطا زنده می‌ماند .در جهان دیجیتال، همه‌چیز قابل ویرایش است .هر اشتباهی را می‌توان «Undo» کرد،

هر لکه‌ای را با یک فرمان پاک نمود. اما در دنیای واقعی، خطا ماندگار است و همین ماندگاری، به آن معنا می‌دهد. وقتی رنگ روی بوم بیش از حد پخش می‌شود، یا مجسمه در مرحله‌ی تراش ترک برمی‌دارد، اثر دیگر صرفاً محصول نیست، بلکه روایتی است از فرایند .در هنرِ دستی، فرایند خود اثر است. خطا، ردّی است از زمان؛ شاهدی از زیستن.

در آثار Anselm Kiefer، ماده همواره در حال فروپاشی است .رنگ‌های ضخیم، سرب و کاه، فرسوده و سنگین‌اند؛ اما همین فرسودگی است که اثر را زنده می‌کند. کمی بعد، El Anatsui با استفاده از درب‌های قوطی فلزی، پارچه‌هایی از زباله می‌سازد؛

جایی که شکست و فرسودگی به بافتی شاعرانه بدل می‌شود .در کار او، خطا نه لکه‌ای بر اثر، بلکه جوهر آن است، خاطره‌ای از مصرف، گذر، و لمس.

این هنرمندان، و بسیاری دیگر، به ما یادآور می‌شوند که زیبایی، در ماده‌ی بی‌نقص نیست؛ در ماده‌ای است که ردّ زمان را در خود نگه می‌دارد .ماده، حافظه دارد نه حافظه‌ای عددی، بلکه حسی. هر ترک، هر زبری، هر تغییر رنگ، یادآور لمسِ گذشته است.

اثر هنری، مانند پوست، می‌پوسد و التیام می‌یابد و این چرخه‌ی زایش و زوال، همان چیزی است که آن را انسانی می‌کند.

در این میان، خطا نقشی دوگانه دارد :از یک‌سو شکست است، و از سوی دیگر شهادت. شهادتی بر این‌که اثر، زنده است و مستقل از خالقش زندگی می‌کند. وقتی سفال در کوره می‌ترکد، یا رنگ به شکلی ناخواسته پخش می‌شود، اثر به نوعی خودمختاری می‌رسد؛

دیگر چیزی بیش از تصمیم هنرمند است .خطا، لحظه‌ی رهاییِ اثر از قصد است، لحظه‌ای که هنر، خودش می‌شود.

بازگشت به ماده، یعنی پذیرفتن این استقلال. در برابرِ کنترلِ مطلقِ دیجیتال، هنرمندِ معاصر، خطرِ ماده را می‌پذیرد. او می‌داند که ماده، بی‌رحم است؛ اما در همین بی‌رحمی، صداقت نهفته است. چون ماده، دروغ نمی‌گوید :اگر بیش از حد فشار دهی، می‌شکند.اگر زیاد گرم شود، می‌سوزد و این شکست، درسِ فروتنی است.

در فلسفه‌ی شرقیِ وابی‌سابی، زیبایی در ناتمامی و فرسودگی است. اما در هنر امروز، این مفهوم معنای تازه‌ای یافته: زیبایی در پذیرفتنِ روندِ تغییر است .در این نگاه، ماده دیگر چیزی برای شکل دادن نیست، بلکه شریکی برای گفت‌وگوست. هنرمند به‌جای کنترل، گوش می‌دهد، به صدای رنگ، به بافت سنگ، به مقاومت چوب و در این گفت‌وگو، خطا همان لحظه‌ی صمیمیت است.

زیباییِ خطا، در نهایت، همان زیباییِ تماس است؛ چون خطا فقط در مواجهه با ماده رخ می‌دهد .اگر دست بر سطح نمی‌لغزید، لغزش معنا نداشت .اگر ماده مقاومت نمی‌کرد، تجربه شکل نمی‌گرفت. در این برخورد، حافظه متولد می‌شود، حافظه‌ای از لمس، از زمان، از شکستِ دلپذیرو شاید همین، رازِ ماندگاریِ اثر باشد:این‌که در دلِ هر ترک و لکه، نشانی از انسان باقی بماند.

اخلاقِ ناتمامی، زیباییِ انسانی در عصرِ بی‌خطا

جهان امروز، بیش از هر زمان دیگری، تشنه‌ی کمال است .از چهره‌ی بی‌چین‌وچروک در شبکه‌های اجتماعی تا طراحی‌های نرم‌افزاری بی‌نقص، همه‌چیز در پی حذفِ هر نشانه‌ی نقص است .اما در همین اشتیاقِ بی‌وقفه برای صافی و بی‌خطایی، چیزی از جوهرِ انسان فرسوده می‌شود، چیزی از صداقت، از تجربه، از حضور.زیرا انسان، به‌ذات، ناتمام است و هنر، زبانی است برای پذیرفتنِ همین ناتمامی. در فلسفه‌ی زیبایی‌شناسی، «کمال» همیشه وسوسه‌ای بوده است. اما هنرمند راستین می‌داند که کمال، گاهی مرگِ معناست. اثرِ کامل، دیگر جایی برای زندگی نمی‌گذارد؛ چون زندگی، در بی‌نظمی و تغییر تنفس می‌کند. هنرِ دستی، با همه‌ی نواقصش، تصویری از همین زندگی است، از جهانِ زنده‌ای که هرگز به پایان نمی‌رسد .در برابرِ تصویرِ ماشینیِ صیقلی وبی‌احساس،

اثرِ انسانی یادآور شکنندگیِ ماست؛ یادآور این‌که در دلِ هر شکست، امکانِ درک نهفته است. اخلاقِ ناتمامی، یعنی پذیرفتنِ محدودیت.

یعنی دیدنِ زیبایی در آن‌جا که همه‌چیز کامل نیست .در این نگاه، خطا نه فقط بخشِ ناگزیرِ فرایند، بلکه جوهرِ صداقت است .هنرمند، وقتی به اثرش اعتماد می‌کند، به آن اجازه می‌دهد که خودش را از چنگِ قصد رها کند و درست در همین رهایی، معنا متولد می‌شود.

همان‌گونه که در نقاشیِ ژاپنیِ سنتی، هنرمند عمداً فضای سفید باقی می‌گذارد نه از بی‌دقتی، بلکه از ایمان به این‌که سکوت نیز سخن می‌گوید .در هنر معاصر، این اخلاق به شکلی تازه جلوه‌گر شده است .هنرمندانِ امروز نه به‌دنبال کمال، بلکه در جست‌وجوی

حضور‌اند. آن‌ها می‌دانند که لمس، فقط تماسِ فیزیکی نیست؛ نحوه‌ای از بودن در جهان است .وقتی ماده، رنگ یا سطح را لمس می‌کنیم،در واقع، خودِ زمان را لمس می‌کنیم، زمانی که در خطوط، ترک‌ها و بافت‌ها جا خوش کرده است. خطا، زبانِ این زمان است: زبانِ تغییری که نمی‌توان متوقف کرد.

از همین رو، زیباییِ خطا، در اصل، ستایشِ زندگی است .زندگی، چون هنر، هیچ‌گاه کامل نیست. هر تجربه، نیمه‌تمام است؛هر احساس، در حال محو شدن .اما همین گذرا بودن است که آن را معنا می‌دهد. اثرِ انسانی، همانند بدن، می‌پوسد، لکه می‌شود، محو می‌گردد، اما در همین زوال، گرمای حضور باقی می‌ماند. ماشین می‌سازد تا بماند، اما انسان می‌سازد تا یادش بماند .در اخلاقِ ناتمامی، هنرمند با فروتنی در برابر ماده می‌ایستد. او می‌داند که نمی‌تواند همه‌چیز را کنترل کند و این آگاهی، سرچشمه‌ی آزادی است. در جهانی که از ما انتظار دارد کامل باشیم، هنر، آخرین پناهِ صداقت است ،جایی که می‌توان شکست را به معنا بدل کرد.

زیباییِ خطا، یعنی باور به اینکه حتی نقصان، بخشی از حقیقت است. شاید روزی، وقتی الگوریتم‌ها جهان را سراسر صیقل دادند،انسان دوباره به لکه‌ای کوچک، به خطی لرزان پناه ببرد؛ به یادِ دستی که هنوز می‌لرزد، به خاطرِ دلی که هنوز احساس می‌کند.

زیبایی در بی‌خطایی نیست، در لرزشِ خط است، در مکثِ تردید، در ناتمامیِ صادقانه و شاید هنر، در نهایت، فقط همین باشد:تلاشی بی‌پایان برای کشیدنِ خطی که هیچ‌گاه صاف نمی‌شود، خطی انسانی، خطی هنوز زنده.

۰۰
نظرات (0)
.
برای استفاده از مطالب پُل+، داشتن «هدف غیرتجاری» و ذکر «منبع» کافیست. تمام حقوق اين وب‌سايت نیز برای شرکت پُل+ است.