
اغلب ما سواد رابطه نداریم، متاسفانه بلد نيستيم و نمیدانیم دنیای آدمها با هم فرق دارد. توقع داریم کسی که با ماست مثل خود ما باشد.
حتی حاضر نيستيم به نیازها، خواستهها و انتظارات او توجه کنیم. غرور خودمان را بسیار دوست داریم، اما توقع داریم او غرور و نیاز و توقع نداشته باشد.
درکش سخت است برای ما که او دنیایی دارد که خودش ساخته و آن را صرفا به ما اشتراک گذاشته. نه این که بخواهد براساس خواسته ما دنیای تازهای بسازد.
ما بلد نیستیم کنار هم باشیم و بسیار جای تاسف دارد. و هیچ وقت نخواستیم سواد رابطه داشته باشیم.
تو به خاطر اینکه ناملایمات از خانواده و آشنایان دیدی به همه بدبین شدی. و دوست داری طرف مقابلت، شریک زندگیت را به اسارت خودت بگیری، نه همراز و همساز باشی و در غمنامه اش شریک..
اشکال ما آدمها این است که هر کدام به روش خود یکدیگر را دوست داریم. گاهی ظالمانه، گاهی خودخواهانه، گاهی مالکانه و گاهی عميقا عاشقانه.
و چقدر در راه و روشهای خود در نهایت دوست داشتن قلب یکدیگر را میشکنیم و احساس یکدیگر را جریحه دار میکنیم.
وقتی پای رفتن پیش میآید، تازه به این فکر میافتیم که کجای کار ما اشتباه بود!
رفتن همیشه با یک خداحافظی اتفاق نمیافتد، گاهی رفتن در انبوهی از ماندن و بودن است.