
متاسفانه عده زیادی از والدین ها و حتی پدر و مادربزرگها، فرزندان خود را در مقابل شرطها و بایدها و نبایدها قرار میدهند.
آنها احساسی تصمیم میگیرند و انتظار هم دارند سریع مورد تایید قرار گرفته شود. در حالی که هزاران بار شاهد بودند این تصمیم و خواسته که همراه با تحمیل بوده جز شکست چیزی نبوده.
تو را بخاطر وجود خودت دوست ندارند. اگر خواستهای آنان را برآورده کنی، تو را دوست خواهند داشت؛ عشق آنان یک معامله است.
اگر از آنان پیروی کنی، مورد تحسین و ساپورت مالی میشوی.
اگر قدری آزاد بشوی و سعی کنی فردیت خود را داشته باشی، با تو مخالفت میکنند. نگاهشان، رفتارشان، بیانشان، بطور کل تغییر میکند.
بعد نوبت جامعه است. و اجتماعی که در آن زندگی میکنی. رفته رفته عمیقتر و عمیقتر در آن تحمیل ها فرو میروی.
وقتی متوجه بشوند در مقابل بایدها، جرات نداری بگی چرا؟ کاری میکنند تا زنده هستی مثل یک برده پیروی کنی.
اگر این را درک کنی که این فقط یک شرطی شدگی است، میتوانی همین حالا بدون بحث و درگیری از آن بیرون بزنی.
با آن شرطی شدگی ها هویت نگیر. این بردگی است.
در واقع، این شرطی شدگی و بایدهای غیر منطقی اجازه نمیدهند که آگاهی و استعدادهایت شکوفا بشود. و زمام امور زندگی تو را به دست میگیرند.
جامعه بسیار به سیاست آلوده است. در بیرون پلیس و قاضی گذاشتن و در درون یک وجدان را در تو جاسازی کردند.
این وجدان یک پلیس درونی است، یک قاضی درونی! و حتی با این ترکیبات هم راضی نیستن.
این باورها توسط والدین و پدر و مادربزرگها به تو داده شده، از کودکی تا به این سن.
این شرطی شدگی ها را دور بریز، دیگه اجازه نده در انتخاب رشته تحصیلی، انتخاب شغل، انتخاب همسر و حتی در انتخاب اسم فرزندانتان، نظر بدهند.
راه عاقلانه این است که در درون از لایههای شرطی شدگی خلاص بشوی. به قدر کافی بالغ شدهای.
نیازی نیست نگران این باشی که دیگران چه میگویند، باید جرات داشته باشی در مقابل بایدهای غیر منطقی، بایست و بگو چرا؟
اگر میخواهی استعدادهایت شکوفا بشود و رشد کنی و رویاهایت را تبدیل به واقعیت کنی، در زمان بازنشستگی حسرت و آه کشیدن نداشته باشی.
اعتماد به نفس داشته باش، جرات نه گفتن داشته باش، و نشان بده تو یک انسان منحصر به فرد هستی، با این تواناییها..
در ضمن احترام به بزرگترها را در الویت قرار بده، بی احترامی و شکستن قلب و غرورشان، نشانه بزرگ شدن و عاقل بودن شما نیست.