رویای سنگ تراش در روزگاران دور مرد جوانی در شهری کوچک زندگی می‌کرد که از راه سنگ تراشی امرار معاش می‌کرد و روزگار می گذراند. مرد جوان هر روز به سختی کار می کرد و زیر آفتاب سنگ های سنگین را می برید و آن ها را تراش می داد. اما سنگ تراش جوان اصلا از شرایط زندگی اش راضی نبود و همواره در حین کار با خود آرزو می کرد که کاش کسی دیگر بود و شغل دیگری داشت. روزی از روزها سنگ تراش جوان با خودش آرزو کرد که کاش تاجری ثروتمند بود و ناگهان آرزویش برآورده شد. او به یک تاجر تبدیل شد و ثروتمند بودن را تجربه کرد، اما پس از مدتی آ...
ala navah ۹ ماه پیش
۰۲

در روزگاران دور مرد جوانی در شهری کوچک زندگی می‌کرد که از راه سنگ تراشی امرار معاش می‌کرد و روزگار می گذراند. مرد جوان هر روز به سختی کار می کرد و زیر آفتاب سنگ های سنگین را می برید و آن ها را تراش می داد. اما سنگ تراش جوان اصلا از شرایط زندگی اش راضی نبود و همواره در حین کار با خود آرزو می کرد که کاش کسی دیگر بود و شغل دیگری داشت. روزی از روزها سنگ تراش جوان با خودش آرزو کرد که کاش تاجری ثروتمند بود و ناگهان آرزویش برآورده شد. او به یک تاجر تبدیل شد و ثروتمند بودن را تجربه کرد، اما پس از مدتی آوازه پادشاهی را شنید که در شهری دور زندگی می‌کرد و از قدرت و جاه و مقام زیادی برخوردار بود. سنگ تراش جوان این بار با خودش آرزو کرد که کاش پادشاهی قدرتمند و صاحب جاه و مقام بود. این بار هم آرزویش برآورده شد و به یک پادشاه قدرتمند،بانفوذ و صاحب جاه و مقام تبدیل شد. او بسیار احساس قدرت می کرد،اما روزی از روزها که در محوطه قصر زیبا و با شکوهش در حال قدم زدن بود،چشمش به خورشید افتاد که در حال تابیدن بود. او با دیدن خورشید آرزو کرد که کاش خورشید بود. باز هم آرزویش برآورده شد و به خورشید زیبایی تبدیل شد که در آسمان می درخشید و نور و گرمای خود را به همه جا می تاباند،اما خیلی زود ابرها جلوی تابش نور خورشید را گرفتند. او با دیدن قدرت ابرها آرزو کرد که کاش ابر بود. باز هم آرزویش برآورده شد و به یک ابر تبدیل شد که روزها آزادانه در آسمان حرکت می کرد و به هر جا که می خواست می رفت. این بار در مسیر خود با باد رو برو شد که شروع به وزیدن کرد و او را از سر راه خود کنار زد. پس با خودش آرزو کرد که کاش باد بود. او باز هم به آرزویش رسید و به باد تبدیل شد و شروع به وزیدن کرد. باد در مسیرحرکتش به کوه ها برخورد کرد و کوه ها توانستند جلوی حرکت باد را بگیرند. پس این بار با دیدن کوه ها با خودش آرزو کرد که کاش به یک کوه عظیم تبدیل می شد. او به کوهی عظیم تبدیل شد و خود را نیرومند و شکست ناپذیر دید. اما در نهایت سنگ تراشی را دید که در پایین کوه به سنگ تراشی مشغول است و بالاخره متوجه شد که سنگ تراش از همه نیرومند تر است. او این بار با خود آرزو کرد که کاش به همان سنگ تراشی که بود تبدیل شود و در نهایت به این آرزویش هم رسید و به همان سنگ تراش تبدیل شد و کار و زندگی خود را از سر گرفت.

پیام انگیزشی: خوشبختی و قدرت در تبدیل شدن به کس دیگری نیست. نیروی واقعی در این است که خودت را همانطور که هستی بپذیری و ارزش نقش منحصر به فردی که در جهان داری را درک کنی و نقش خود را قدر بدانی.

۰۲
نظرات (0)
.
برای استفاده از مطالب پُل+، داشتن «هدف غیرتجاری» و ذکر «منبع» کافیست. تمام حقوق اين وب‌سايت نیز برای شرکت پُل+ است.