
همه ما فکر میکنیم اما خیلی کم پیش میآید که درباره خودِ فکر کردنمان تأمل کنیم. شاید به نظر برسد میان این دو تفاوت چندانی نیست اما در حقیقت مرز باریکی آنها را از هم جدا میکند. مرزی که ما را از شناخت به فراشناخت میبرد. از فکر کردن به تماشای چگونه فکر کردن.
متاکاگنیشن یا فراشناخت به زبان ساده آگاهی از فرآیندهای ذهنی خویش است. اینکه بدانیم چگونه میاندیشیم چگونه تصمیم میگیریم، چرا به فلان نتیجه میرسیم و چه عواملی بر قضاوت ها یا تصمیمات ما اثر میگذارند. در حقیقت فراشناخت نوعی مشاهده درونی است، حالتی که از ذهن فاصله میگیریم و از بیرون به آن نگاه میکنیم تا رفتار و الگوهای رفتاری آن را مشاهده کنیم و بهتر متوجه عملکردش شویم.
جان فلاول، روانشناس آمریکایی، نخستین کسی بود که در دهه ۱۹۷۰ مفهوم فراشناخت را بهطور جدی مطرح کرد. او فراشناخت را شامل دانش فرد درباره سیستم شناختی خود و توانایی او در نظارت و هدایت آن میدانست. بنا به نظر فلاول فراشناخت شامل آگاهی از دانسته ها و ندانسته ها، شناخت محدودیتها و ظرفیتهای ذهن و همچنین توانایی نظارت بر فرآیندهای ذهنی و اصلاح آنها بهمنظور بهبود عملکرد است. به بیانی سادهتر شناخت یعنی دانستن اما فراشناخت یعنی دانستنِ چگونگی دانستن.
پژوهشها نشان میدهند که فراشناخت یکی از مهمترین عوامل یادگیری موثر است. فردی که مهارتهای فراشناختی دارد میداند که چگونه برنامهریزی کند، بر پیشرفت خود نظارت داشته باشد و در صورت نیاز راهبردش را تغییر دهد. یادگیری تنها با مطالعه و تکرار به دست نمیآید بلکه اغلب آنچه کیفیت یادگیری را تعیین میکند آگاهی از شیوه یادگیری است. برای مثال دانشجویی را فرض کنید که برای امتحان مطالعه میکند اما هرچقدر هم که میخواند مطالب را فراموش میکند. دانشجوی فاقد فراشناخت ممکن است خود را سرزنش کند یا از ادامه دادن دلسرد شود. اما فردی با آگاهی فراشناختی از خودش میپرسد آیا روش مطالعهام مناسب با سبک یادگیری من هست؟ چرا این روش برای من کارساز نبوده؟ اگر چه تغییری در نحوه مطالعه ایجاد کنم احتمالا فرایند یادگیریام بهبود پیدا می کند؟ چنین فردی فقط مطالعه نمیکند بلکه شیوه مطالعه خودش را نیز میسنجد و در همین حین درمییابد که شاید هنگام گوش دادن بهتر یاد میگیرد یا اگر هر فصل را خلاصه کند درک عمیقتری به دست میآورد.
این پرسشها آغازگر بینشی نو هستند. فراشناخت یادگیری را از تکرار مکانیکی به فرآیندی هوشمندانه و زنده تبدیل میکند، فرآیندی که در آن انسان نهتنها میداند چه میآموزد بلکه درمییابد چگونه میآموزد.
فراشناخت فقط مختص محیطهای آموزشی نیست و در زندگی روزمره نیز نقشی حیاتی دارد.
تصمیمهای ما اغلب به صورت ناخودآگاه تحت تأثیر هیجانات، تعصبات یا قضاوتهای سریع گرفته می شوند. برای مثال وقتی کسی از ما انتقاد میکند در بیشتر مواقع حالت دفاعی میگیریم و بدون گوش دادن به ادامه سخنان او فورا واکنش نشان میدهیم. اما اگر در همان لحظه کمی مکث کنیم و از خودمان بپرسیم چرا احساس تهدید کردم؟ آیا از کامل نبودن می ترسم؟ آیا از اشتباه کردن میترسم؟ ریشه این نوع رفتار من از کجا است؟ در این صورت از واکنش ناخودآگاه فاصله گرفتهایم و به سطحی از خودآگاهی رسیدهایم. حالا اگر استراتژی مشخصی برای مدیریت این واکنشها اعمال کنیم، مثلاً نفس عمیق کشیدن، بازسازی ذهنی افکار منفی یا تنظیم پاسخ مناسب در واقع از فراشناخت خود بهره بردهایم. یعنی هم از واکنش ناخودآگاه فاصله گرفتهایم و هم فرآیند شناختی خود را نظارت و کنترل کردهایم تا تصمیم آگاهانه و مؤثر تری بگیریم.
فراشناخت تنها در قلمرو اندیشه نمیماند و احساسات را نیز در بر میگیرد. اینکه بتوانیم دلیل و مکانیزم شکلگیری غم، نگرانی یا بیحوصلگی خود را بشناسیم بخشی از آگاهی از خود و توانایی فراشناختی ماست. فرض کنید روزی از خواب برمیخیزید و حالتان خوب نیست، بیآنکه دلیل مشخصی پیدا کنید. بسیاری از مردم فورا خود را در جایگاه قربانی و منفعل قرار می دهند در حالی که فردی که از فراشناخت برخوردار باشد سریع به سراغ استفاده از قدرت سوالات می رود و از خودش می پرسد: آیا به دلیل کمخوابی است؟ آیا از موضوعی در ناخودآگاهم نگرانم؟ یا شاید ذهنم از شلوغی و فشار روزهای اخیر خسته شده است؟ این پرسشها به روشن شدن ابهامات ذهنی کمک میکنند و به درکی سنجیده و آگاهانهای از حالات درونی منجر میشوند. حتی در خصوص شادی اگر به این موضوع پی ببریم که شادی واقعی ما در گرو احساس آرامش و رضایت درونی است و صرفاً از رویدادهای بیرونی ناشی نمیشود در واقع در حال دیدن ذهن تجربهگر خویش هستیم. در این لحظه فراشناخت تجربه عاطفی را از سطحی گذرا به درکی عمیقتر ارتقا میدهد.
روابط ما بازتابی از افکار و احساساتمان هستند. هر چقدر از ذهن و فرایندهای ذهنی خود آگاهتر باشیم در ارتباط با دیگران نیز هوشیارانه تر رفتار میکنیم. در زندگی مشترک، دوستیها یا همکاریهای شغلی، اگر بتوانیم در لحظههایی که هیجان بالا میگیرد بهصورت آگاهانه فرآیندهای ذهنی و هیجانات خود را مشاهده کنیم و الگوهای پنهانی پشت این رفتار ها را کشف کنیم بسیاری از تعارضها پیش از شعلهور شدن خاموش میشوند.
در سالهای اخیر، روانشناسان از فراشناخت برای درمان اختلالات روانی نیز استفاده کردهاند. به عنوان نمونه آدریان ولز نظریه درمان فراشناختی را توسعه داد که تمرکز آن بر تغییر باورهای ناکارآمد درباره فرآیندهای تفکر است. آگاهی از ذهن نخستین گام در مسیر تغییر آن است. کسی که میداند چگونه میاندیشد میتواند مسیر رشد فکری و عاطفی خویش را آگاهانهتر بپیماید. گاهی تنها با دیدن الگوهای تکراری ذهن میتوانیم دریابیم چگونه سالها در دایره عادتهای کهنه خود زندگی کردهایم. فراشناخت به ما این امکان را میدهد که آگاهانه تصمیم بگیریم، مسیر تازهای انتخاب کنیم، دیدگاهی نو داشته باشیم و احساسات متفاوتی تجربه کنیم.
در جهانی که همواره با حجم عظیم اطلاعات روبهرو هستیم و واکنشهای شتابزده به عادات زندگی ما تبدیل شدهاند فراشناخت ابزاری است که امکان تأمل، تنظیم هیجانات و اتخاذ تصمیمات آگاهانه را فراهم میکند. فراشناخت مهارتی است که به ما کمک میکند فرآیندهای ذهنی خود را زیر نظر بگیریم و درک عمیقتری از نحوه تفکر و احساسات خود پیدا کنیم. این مهارت گاهی با تفکر نقاد اشتباه گرفته میشود چرا که هر دو درباره تحلیل افکار هستند اما میان آنها تفاوتی مهم وجود دارد. تفکر نقاد به ما میآموزد چگونه استدلال کنیم و نتایج را ارزیابی کنیم در حالیکه فراشناخت به ما کمک میکند تا شیوه تفکر خودمان را بازبینی کنیم. اگر تفکر نقاد را مانند داوری در نظر بگیریم که عملکرد بازیکنان را ارزیابی میکند فراشناخت مانند خود بازیکن است که در لحظه متوجه اشتباهاتش میشود و روش بازیاش را اصلاح میکند.
فراشناخت چیزی فراتر از بررسی افکار و احساسات ماست. این توانایی به ما این امکان را میدهد که در جریان زندگی و لحظهها تأمل کنیم و روند اندیشیدن خود را نظارت و کنترل کرده و در صورت نیاز آن را اصلاح کنیم. شاید کافی باشد هر از چند گاهی لحظهای مکث کنیم، افکار و احساسات خود را شناسایی کنیم و استراتژیهایی برای پاسخ مؤثر به آنها به کار ببریم. در این صورت دریچهای به درک عمیقتر و تجربهای آگاهانهتر گشوده میشود و میتوانیم با آگاهی و تصمیمات هوشمندانهتری با جریان روزمره زندگی مواجه شویم.