
گویا هر بار که انسان طعم آزادی را میچشد، همزمان صدای سختگیرانهی وجدانش بلندتر میشود. گویی آزادی نه تنها رهایی، که الزام پنهانی در خود دارد: حالا که آزاد شدهای “باید” چیزی را انتخاب کنی، باید بلافاصله معنا و هدفی برای زندگی بیابی.
به همین دلیل، آزادی که در ظاهر نوید آرامش میدهد، در باطن به اربابی سختگیر بدل میشود و ما را وامیدارد پیش از لذت، بهایی سنگین به شکل فشار درونی بپردازیم. بسیاری از ما حتی پس از تجربهی شادی، ناخواسته زجری خودساخته را بر خود تحمیل میکنیم؛ انگار آرامش بیهزینه، حق ما نیست.
شاید به همین خاطر است که در جوامع توسعهیافته، با وجود نبود اجبارهای بیرونی، افسردگی شایع میشود؛ چرا که انسان نمیتواند ارباب درونیِ سختگیر خود را راضی نگه دارد. بهنظر میرسد هر قدر بیرون کمتر در بند باشیم، درون بیشتر ما را در بند میکشد.
این تناقض بزرگ ما را به پرسشی میرساند: چرا انسان تابِ رهایی را ندارد؟ چرا هر قدر خوشتر است، رنجورتر میشود، و هر قدر درد میکشد، بخشی از وجودش راضیتر میگردد؟