
پل/صدای زنگ ساعت گوشی بلند میشود. هنوز چشمهایمان باز نشده، دست میکشیم به سمت موبایل. نوتیفیکیشنها صف کشیدهاند: ایمیل کاری، پیامهای بیپاسخ، اخبار ناامیدکننده. روز تازه، با همان اضطرابهای قدیمی آغاز میشود.
و یک سؤال بیصدا از پشت پردهی ذهن سرک میکشد: «چرا شاد نیستم؟»
شادی کجاست وقتی همه چیز هست؟
امروزه بیش از هر زمان دیگری امکانات داریم: غذاهای متنوع، فناوریهای هوشمند، سفرهای سریع، و فرصتهایی که نسلهای پیشین تنها خوابش را میدیدند. اما آمارها چیز دیگری میگویند.
طبق گزارش سازمان جهانی بهداشت، افسردگی یکی از شایعترین بیماریهای قرن حاضر است و با اینکه سطح رفاه نسبی در بسیاری از کشورها بالا رفته، احساس رضایت و شادی عمومی کاهش یافته است.
از دکتر «الهه قوامی»، روانشناس و استاد دانشگاه، میپرسم:
– آیا شادی واقعاً آموختنی است؟
لبخند میزند و میگوید:
– شادی مثل یک عضله است. اگر تمرینش ندهی، تحلیل میرود.
خوشبختی در مکتبها
در میان مکتبهای روانشناسی، «روانشناسی مثبتگرا» که توسط مارتین سلیگمن بنیان گذاشته شده، شادی را نه یک واکنش لحظهای بلکه یک مهارت قابل آموزش میداند.
این مکتب به جای تمرکز بر مشکلات، بر نقاط قوت، امید، تابآوری و معنا تأکید دارد.
در یک مطالعه دانشگاهی روی ۴۰۰ دانشجو، به نیمی از آنها تکنیکهای روزانهی قدردانی، شناسایی نقاط قوت، و مدیتیشن آموزش داده شد. نتیجه چه بود؟
پس از تنها شش هفته، میزان رضایت از زندگی در آن گروه به طور معناداری افزایش یافت.
شادی، آنگونه که مادربزرگها میدانستند
اما بیایید فراتر از تئوریها برویم. در یک روستای کوچک در حوالی بوشهر، با زنی ۸۲ ساله به نام ننه لیلا صحبت کردم.
میپرسم:
– ننه، تو شاد هستی؟
– خُب، آره. هر روز که صبح چشمهامو باز میکنم و نوههامو میبینم، دلم قرص میشه.
نه تکنولوژی داشت، نه درآمد بالا، نه سفرهای خارج. اما چیزی داشت که بسیاری از ما فراموش کردهایم: رضایت از چیزهای ساده.
مدرسه شادی کجاست؟
در روزهایی که بحران سلامت روان یکی از بزرگترین چالشهای جهانی لقب گرفته، پرسشهایی از دل ذهن بسیاری از مردم به سطح میآیند: چرا شاد نیستیم؟ چرا با وجود رفاه نسبی، پیشرفتهای تکنولوژیک، و آزادیهای بیشتر، همچنان احساس گمگشتگی میکنیم؟ شاید بخشی از پاسخ را بتوان در جایی جستوجو کرد که قرار بود ما را برای «زندگی» آماده کند: مدرسه.
بچهها در مدرسه ریاضی میخوانند، فیزیک میخوانند، حتی فلسفه و منطق. اما هیچکس به آنها نمیگوید چطور شاد زندگی کنند.
به همین دلیل شاید یکی از مهمترین مهارتهایی که باید آموخت، نحوهی پرورش شادی در درون خویش است.
دکتر قوامی میگوید:
– مثل یادگیری یک زبان جدید است. ابتدا سخت است، مغز مقاومت میکند، اما با تمرین، تبدیل به بخشی از وجودت میشود.
آنچه مدرسه نگفت
از نخستین سالهای تحصیل، ما با جدول ضرب، قواعد دستور زبان، قارههای جهان و حتی نظریههای فیزیکی آشنا شدیم. اما در هیچ کتابی، در هیچ ساعتی از کلاس، کسی از ما نپرسید: حالت چطور است؟ آیا میدانی چطور شاد زندگی کنی؟
نظام آموزشی ما، مانند بسیاری از نظامهای رسمی جهان، بر مهارتهای شناختی تمرکز داشت و از آموزش احساسی و روانی غفلت کرد.
دکتر «الهام زرگری»، پژوهشگر حوزه روانشناسی تربیتی در گفتوگو با ما میگوید:
ما بچهها را برای رقابت آماده میکنیم، نه برای زیستن. به آنها فرمول میدهیم اما نمیگوییم چطور ذهنشان را آرام کنند، چطور امید بسازند، یا چطور از کوچکترین لحظهها لذت ببرند.
اشتباه بنیادی شادی به مثابه پاداش
یکی از تصورات نادرستی که از کودکی در ذهن ما کاشته شد این بود که شادی یک پاداش است:
اگر مؤدب باشی، اگر شاگرد اول شوی، اگر فلان دانشگاه قبول شوی، اگر شغل خوبی بگیری... آنگاه میتوانی شاد باشی.
اما این نگاه، شادی را به آیندهای دور و مشروط موکول میکند؛ در حالی که بسیاری از روانشناسان معتقدند شادی نه مقصد، که همراه مسیر است.
شادی چیزی نیست که پس از رسیدن به هدف نصیبتان شود. بلکه چیزی است که باید از همین حالا پرورشش دهید. این را دکتر زرگری با تأکید میگوید.
فراموش کردیم که مقایسه، مخرب است
از همان کلاس اول، ما در رقابت دائمی قرار گرفتیم: جدول رتبهبندی، آزمونهای مقایسهای، تابلوی افتخارات.
اما هیچکس به ما یاد نداد که مقایسهی مدام خود با دیگران، یکی از اصلیترین قاتلان شادی است.
کودکانی که مدام با همکلاسیهایشان سنجیده میشوند، بزرگسالانی میشوند که خود را با همکار، همسایه، یا سلبریتیها مقایسه میکنند و هرگز احساس کافی بودن ندارند.
از احساسات حرفی نزدند
یکی از خلأهای بزرگ نظام آموزشی، نادیده گرفتن دنیای عاطفی دانشآموزان است.احساساتی مانند غم، ترس، حسادت، یا خشم اغلب سرکوب یا تنبیه میشوند. در حالی که پذیرش و شناخت این احساسات، سنگبنای سلامت روان و شادی درونی است.
به گفته دکتر قوامی:
وقتی به کودک یاد نمیدهی که غم یا خشمش را چگونه درک و ابراز کند، او بزرگسالی خواهد شد که نمیداند چگونه با بحرانها روبهرو شود.
شادی در مهارتهای نادیده گرفته شده بود
مهارتهایی مثل قدردانی روزانه، ذهنآگاهی، گوش دادن فعال، لذت بردن از طبیعت یا هنر، ساخت ارتباطهای معنادار و حتی خدمت به دیگران، همگی طبق پژوهشهای علمی جزو عوامل مؤثر در افزایش رضایت و شادی زندگی هستند.
اما هیچکدام از اینها جایگاهی در برنامههای درسی ما نداشتند.
هیچکس به ما نگفت که میتوان ذهن را آموزش داد؛ که میتوان شکرگزاری را تمرین کرد؛ یا اینکه میشود حتی در روزهای سخت، به لبخند رسید.
آیا باید منتظر بمانیم تا سیستم تغییر کند؟
گرچه آموزش رسمی سالهاست بر همان الگوهای گذشته بنا شده، اما نسل امروز بیش از همیشه به خودآگاهی و یادگیری مهارتهای زیستن علاقهمند است.
رشد دورههای خودشناسی، کتابهای روانشناسی مثبتگرا، اپلیکیشنهای مدیتیشن، و تمایل افراد به گفتوگو درباره احساساتشان، نشان میدهد که جامعهی ما تشنهی مدرسهای برای یاد گرفتن شادی است.
شاید این مدرسه هنوز در برنامهی رسمی آموزشوپرورش جایی نداشته باشد، اما میتواند از درون خانهها، جمعهای دوستانه، و حتی از دل خود ما آغاز شود.
پایانی که آغاز یک مسئولیت است
وقتی میپرسیم چرا شاد نیستیم، باید یکبار دیگر به گذشته نگاه کنیم:
به آن سالهایی که به ما یاد دادند چطور امتحان بدهیم، اما نه چطور زندگی کنیم.
و اینک، که آن کودکان، بزرگسالانی خسته و گاهی افسرده شدهاند، شاید وقت آن باشد که خودمان آموزگار خود باشیم.
شادی را میتوان آموخت، اگر باور کنیم که ارزش یاد گرفتن دارد.
وقتی شادی را یادمان ندادند، اما هنوز میشود آموخت
ما نسلی هستیم که پیش از آنکه بفهمیم "حالِ خوب" یعنی چه، وارد رقابت شدیم. پیش از آنکه از خودمان بپرسیم "من چه میخواهم؟"، باید کنکور میدادیم. پیش از آنکه بفهمیم احساساتمان طبیعیاند، به ما گفتند: "گریه نکن"، "قوی باش"، "بزرگ شو". حالا که بزرگ شدهایم، فهمیدهایم بزرگ بودن، بهتنهایی، به معنای بلد بودن نیست.
ما وارث نادانی نیستیم؛ بلکه مسئول یادگیری هستیم
حقیقت این است که ما قربانی آموزشندیدن نیستیم. اما اگر با این ندانستن ادامه دهیم، مسئول آن خواهیم بود.
دکتر زرگری میگوید: بزرگسالی یعنی پذیرفتن اینکه تو مسئول التیام خودت هستی، حتی اگر آسیب را دیگران زده باشند.
اگر شادی مهارت است، پس میشود تمرینش کرد. در اینجا، چند مسیر بر اساس پژوهشهای علمی برای بازآموختن مهارتهایی ارائه میشود که به ما یاد داده نشد، اما حالا میتوانیم یاد بگیریم:
اولین قدم، خودآگاهی است. اینکه با خودمان صادق باشیم. از خود بپرسیم: چه چیزی حال مرا خوب میکند؟ چه افکاری بارم را سنگینتر میکنند؟ چرا از تکرار بعضی الگوها در زندگیام خستهام؟ گاهی فقط نوشتن این پرسشها و تأمل روزانه بر احساساتمان، آغاز یک تغییر است.
قدم بعدی، شناخت مغز و ذهن است. امروزه میدانیم که مغز انسان انعطافپذیر است و میتوان آن را دوباره آموزش داد. با تمرینهایی مثل مدیتیشن، نوشتن شکرگزاری، و متوقف کردن افکار منفی، میتوان ذهن را به آرامش، تمرکز و شادی عادت داد.
اما تنها نیستیم. منابع فراوانی برای یاد گرفتن مهارتهای زندگی وجود دارد؛ از کتابهای روانشناسی کاربردی گرفته تا دورههای آموزشی آنلاین، پادکستها و حتی جمعهای کوچکی از افرادی که میخواهند زیستن را تمرین کنند. شادی امروز، نه در فرار از مشکلات، بلکه در مواجهه سالم با آنهاست.
باید روابطمان را هم بازنگری کنیم. رابطههای سمی را بشناسیم و دور شویم. در روابطمان مرز بگذاریم، شنیدن را تمرین کنیم و حرف زدن از احساسات را یاد بگیریم. بسیاری از زخمهایی که با خود حمل میکنیم، در نبود ارتباطهای سالم شکل گرفتهاند. و همانجا، در دل روابط، میتوانند درمان شوند.
از شرم نادانی باید گذشت. اینکه ندانستن را ضعف ندانیم، بلکه فرصتی برای شروع ببینیم. هیچکس به ما یاد نداده که چطور خوشحال باشیم، اما حالا دیگر دستمان به ابزار میرسد. میتوانیم یاد بگیریم، تمرین کنیم، و به دیگران نیز بیاموزیم.
و شاید مهمتر از همه، باید به چیزهای ساده برگردیم. شادی در چیزهای بزرگ نیست. گاهی در یک پیادهروی در بعدازظهر، در خندهی بیدلیل با یک دوست، در خواندن یک کتاب خوب، یا حتی در گوش دادن به صدای باران. زندگی فرصتی نیست که باید صرفاً «پشت سر گذاشت»، بلکه لحظهلحظهاش را میتوان زیست، اگر یاد گرفته باشیم چطور.
اگر جزو کسانی هستیم که مدرسهای برای شادی نداشت. اما حالا دیگر میتوانیم معلم خودمان باشیم. میتوانیم یاد بگیریم، رشد کنیم، و آنچه را که نیاموختیم، با قلبی باز به فرزندانمان بیاموزیم. زندگی هنوز در جریان است. و برای زیستن، هنوز فرصت هست.
پایانی برای آغاز
ممکن است شادی در نگاه اول چیزی مبهم و دستنیافتنی باشد. اما شاید دلیلش آن باشد که آن را جایی میجوییم که نیست. در بیرون، در مصرف، در مقایسه. شاید وقت آن رسیده باشد که مسیر را تغییر دهیم. اگر شادی آموختنی است، بیایید بیاموزیمش. از خود، از دیگران، از تجربههای زندگی. شاید پاسخ آن سؤال ساده، که هر صبح با صدای زنگ گوشی در ذهنمان شکل میگیرد، این باشد: شاد نیستم، چون هنوز یادش نگرفتهام.