
نامه ی دوم
نامهای از یه پسر چهارده ساله، به خود بیست ساله اش
---
✨ متن نامه:
سلام.
نمیدونم کجایی الان،
ولی اگه داری اینو میخونی، یعنی هنوز زندهای… یعنی از این سن و سال گذشتی.
میدونی؟ من از خودم مطمئن نیستم.
یه روز فکر میکنم قهرمانم، یه روز فکر میکنم هیچی نیستم.
یه روز میخوام دنیا رو نجات بدم، یه روز دلم میخواد فقط بخوابم.
تو چیزی شدی؟
یعنی آخرش فهمیدی چی دوست داری؟
من که هنوز نمیدونم.
یه کم فوتبال، یه کم گیتار، یه کم طراحی، یه کم رویا… ولی هیچکدومو جدی نمیگیرم. چون فکر میکنم هیچکس جدیم نمیگیره.
یه چیزی هست که نمیدونم چجوری بگم،
گاهی به بدنم نگاه میکنم و حس میکنم داره تغییر میکنه،
صدام… صورتم… همهچی
ولی توی دلم هنوز یه بچهم که فقط میخواد کسی بدون خجالت، بغلش کنه.
راستی… عاشق شدی؟
من یه بار شدم، یا فکر کردم شدم.
یه دختر تو کلاس، که وقتی اسمم رو گفت، قلبم زد زیر پام.
ولی هیچی نگفتم. چون ترسیدم. چون فکر کردم حتماً من زیادی حساسم.
تو هنوزم از گریه خجالت میکشی؟
من خجالت میکشم.
مامانم گفت مرد باید قوی باشه.
ولی من گاهی فقط میخوام گریه کنم… بیدلیل.
فقط چون نمیدونم چرا اینقدر همهچی سخته.
نمیخوام معروف بشم.
فقط میخوام یه نفر تو دنیا باشه که وقتی حرف میزنم، واقعاً گوش بده.
تو اگه اون آدمو پیدا کردی، براش بمون.
براش حرف بزن.
براش همونجوری که هستی، کافی باش.
راستی، اگه هنوزم از تاریکی میترسی، اشکالی نداره.
منم میترسم.
با تردید،
از خودت... وقتی چهارده سالته.
برسد به دست تمام کسانی که با یک پسر نوجوان در ارتباطاند
پدرها، مادرها، معلمها، خواهرها، دوستان، مربیها…
همهی شما که گاهی فراموش میکنید اون پسربچهی ساکت، دنیایی از سؤال، ترس، خجالت، قدرت و رویاست.
نوجوانی پسرها، شبیه به راه رفتن روی مرز نازکیست بین کودکی و مرد شدن.
نه دیگر بچهاند، نه هنوز بزرگ.
نه میتوانند احساساتشان را راحت بگویند، نه میخواهند کسی فکر کند که چیزی نمیفهمند.
گاهی با خشم حرف میزنند، چون بلد نیستند درد را بگویند.
گاهی سکوت میکنند، چون نمیدانند کدام واژه امنتر است.
اگر در کنار پسری نوجوان هستید،
لطفاً به جای سرزنش، کمی بیشتر نگاهش کنید.
شاید فقط منتظر یک گوش امن باشد.