Elham Mehrbakhsh مدتهای زیادی به این فکر میکردم چقدر جالب میشد اگر ما آدمها دوباره شروع میکردیم به نامه نوشتن ....پس به زنها و مردها ، اشیا و حتی مکان های مختلف فکر کردم و بعد در موقعیتهای مختلف شروع کردم از طرفشون برای هم نامه نوشتن و حالا میخوام هر روز یک نامه رو اینجا منتشر کنم ....
امیدوارم روزی نامه ها به صاحبان اصلیشون برسن...
نامه هشتمنامه ای به شهر تهراننامهای به تهرانتهرانِ من، سلام.ای زادگاه پرتلاطم من، نوشتن برای تو همیشه دشوار است. تویی که آغوشت را بیمنت به روی ما گشودی و هیچوقت اعتراض نکردی. هر روز موج تازهای از آدمها به سمت تو آمد و تو با سخاوت، هر کداممان را در خود جا دادی. بعضی از ما در دل تو به دنیا آمدیم و بعضی دیگر با رؤیای پیشرفت قدم در دامان پررنجت گذاشتیم.امروز که برایت مینویسم، از همیشهی تاریخت خستهتری. گویی از هر سو دستی تو را میکشد بیآنکه کسی بفهمد در دلت چه میگذرد. نفست تنگ شده است… و ما هم. انگار آلودگی فقط روی ریه...
از رحم تا آغوشنامه هفتم (نامه ای از یک نوزاد به مادرش)نامهای از یک نوزاد به مادرشمادر جان،روزی که به دنیا آمدم، گویی همهچیز را از یاد بردم.من ضعیفتر و نحیفتر از آنچه تصور میکردم بودم. لحظاتی پیش از تولد، کاملاً به تو وصل بودم؛ جریانی از انرژی میان ما جاری بود. در جهانی امن تغذیه میشدم و هر روز تغییرات تازهای را در وجودم حس میکردم.گاهی صداهایی از دنیای ناشناخته به گوشم میرسید. وقتی تو با من سخن میگفتی، گویی خداوند با من حرف میزد. صداهای دیگری هم میآمد، اما توان تفسیرشان را نداشتم؛ تنها چیزی که میماند، حسهای گوناگونی بود که در درونم می...
نامه ششم نامه ای از کارمند قدیمی که اخراج شد به مدیرشنامه به مدیرجناب آقای ...امروز وقتی حکم اخراج را به دستم دادید، لحظهای همهچیز برایم ایستاد. کاغذی که روی میز گذاشتید، شاید برای شما یک پروندهی مختومه بود، اما برای من یادآور سالها کار، تلاش، و امیدی بود که در این مجموعه گذاشته بودم.هنوز نگاه آن روز در خاطرم مانده است؛ روزی که در اتاقتان روبهرو نشستیم. شما پشت میز، آرام و با لحن مدیریتی همیشگی پرسیدید: «فلانی، چرا روی این موضوع اینقدر حساسیت نشان میدهی؟»من مکثی کردم، به چشمهایتان نگاه کردم و گفتم: «چون اگر چشمم را روی فساد ببندم، دیگر نمی...
نامه پنجم نامه ای از سارای ۳۲ ساله به خودش در ۲۲ سالگیسلام به خودم وقتی ۲۲ ساله بودم،ساراجان، من امروز طلاق گرفتم؛نه فقط از همسرم، که از بسیاری از احساسات و مشکلات ریز و درشتی که در ۲۲ سالگی برایم قابل فهم نبود.این نامه را مینویسم که بفهمم کجای مسیر را اشتباه رفتم،که حالا زخمی و تنها پس از ۱۰ سال، از یک عشق پرشور، دوباره به خودم برگشتم.نمیدانم، شاید اصلاً معنای عشق را نفهمیده بودم.اگر دوباره به ۲۲ سالگی برمیگشتم،از هیچ چیز فرار نمیکردم؛نه از سرزنشها،نه از فشارِ فهمیده نشدن،حتی از فشارهای مالی.شاید سفر میکردم،و همه تلاشم را میکردم که میان همه...
نامه چهارم نامه ای از طرف یونس (راننده کامیون)به سگی که زندگیش را تغییر دادنامه چهارم ✉️ نامهای از یونسبه سگی که بیصدا وارد زندگیاش شد...سلام رفیق...نمیدونم اسمت چی بود،اصلاً داشتی یا نه.منم اون روز که دیدمت، حالِ اسم گذاشتن نداشتم.فقط خواستم بمونی...کنارم.بیهیچ قولی، بیهیچ حرفی.من بیشتر عمرمو پشت فرمون گذروندم.جاده دیدم، غروب دیدم، تنهایی دیدم.هر کسی میگفت رانندگی هنر نیست، نمیدونست که سکوت تو جاده، آدمو شاعرم میکنه.نه از اون شاعرایی که قافیه میچینن،از اونایی که فقط بلدن با دلشون حرف بزنن.تو اومدی وقتی من از همه دل بریده بودم.نه خونوادهای مونده بود،نه دوستی...
نامه ی سومنامه ای از یک زن مسن به دختر جوان مو مشکی به نام نسترننامه ی سوم دختر جوانِ مو مشکی...امروز در مترو دیدمت.نشسته بودی روبهروی من.موهایت را ساده بسته بودی، یک هدفون در گوشت بود و گوشیات در دستت.گاهی به صفحهاش خیره میشدی، گاهی بیحرکت، فقط به بیرون نگاه میکردی.مثل کسی که در دلش گفتوگویی در جریان است، اما هیچکس صدایش را نمیشنود.من آنجا نشسته بودم، زن سالخوردهای که شاید برای تو فقط یک صندلی اشغالشده بود.اما تو برای من...تو برای من شبیه خودم بودی، در سالهایی دورتر.دختری با صورت آرام و دلی پر از سوال.چشمهایی که انگار خستهاند، اما هنوز در آن...