
نامه چهارم
✉️ نامهای از یونس
به سگی که بیصدا وارد زندگیاش شد...
سلام رفیق...
نمیدونم اسمت چی بود،
اصلاً داشتی یا نه.
منم اون روز که دیدمت، حالِ اسم گذاشتن نداشتم.
فقط خواستم بمونی...
کنارم.
بیهیچ قولی، بیهیچ حرفی.
من بیشتر عمرمو پشت فرمون گذروندم.
جاده دیدم، غروب دیدم، تنهایی دیدم.
هر کسی میگفت رانندگی هنر نیست، نمیدونست که سکوت تو جاده، آدمو شاعرم میکنه.
نه از اون شاعرایی که قافیه میچینن،
از اونایی که فقط بلدن با دلشون حرف بزنن.
تو اومدی وقتی من از همه دل بریده بودم.
نه خونوادهای مونده بود،
نه دوستی،
نه حتی خاطرهای که دلم بخواد نگهش دارم.
ولی تو...
با اون چشمای خستهت، اون پاهای خاکیت،
اومدی و کاری نکردی...
فقط موندی.
همین برام کافی بود.
راستش، تو منو نجات دادی.
قبل از تو، من فقط زنده بودم.
با تو، یه کم نفس کشیدم.
یه کم آروم شدم.
یه کم یونستر شدم.
حالا نمیدونم قراره بمونی یا بری.
نمیدونم اینجا خونته یا فقط یه استراحت بین دو تا بیپناهی.
ولی بدون...
هر جا که بری، یه گوشهی این پناهگاه،
یه پتو برای تو پهنه.
یه ظرف آب،
و یه دل که دیگه تنها نیست.
ممنونم رفیق...
یونس
گاهی یک حضور ساده، تمام زندگی را روشن میکند.
نامهای که یونس، مرد جاده و تنهایی، برای سگی بیصدا نوشت.
حضورهای کوچک، بزرگترین نجاتها هستند.