
سلام به خودم وقتی ۲۲ ساله بودم،
ساراجان، من امروز طلاق گرفتم؛
نه فقط از همسرم، که از بسیاری از احساسات و مشکلات ریز و درشتی که در ۲۲ سالگی برایم قابل فهم نبود.
این نامه را مینویسم که بفهمم کجای مسیر را اشتباه رفتم،
که حالا زخمی و تنها پس از ۱۰ سال، از یک عشق پرشور، دوباره به خودم برگشتم.
نمیدانم، شاید اصلاً معنای عشق را نفهمیده بودم.
اگر دوباره به ۲۲ سالگی برمیگشتم،
از هیچ چیز فرار نمیکردم؛
نه از سرزنشها،
نه از فشارِ فهمیده نشدن،
حتی از فشارهای مالی.
شاید سفر میکردم،
و همه تلاشم را میکردم که میان همه آن چیزهایی که باب میلم نبود، اندکی نور پیدا کنم...
شاید سفر میکردم،
یاد میگرفتم چطور استقلال مالی داشته باشم،
بیشتر کتاب میخواندم،
و با بدنم مهربانتر بودم.
شاید اصلاً هیچکدام از این کارها را نمیکردم؛
فقط صبر میکردم و برای هیچ چیز عجله نمیکردم.
وقتی میخواهی همه چیز را به سرعت به دست بیاوری،
انگار یک جای کارت لنگ میزند،
حتی اگر آن چیز عشق باشد...
با این حال، حس قدرتی عجیب دارم؛
اینبار عجله نمیکنم.
امیدوارم وقتی از ۴۲ سالگی به ۳۲ سالگیام نامه نوشتم،
زن آرامتر و راضیتری باشم.
---
این نامه برسد به دستان کسی که امروز دارد با خودش میجنگد،
کسی که زخمی است، گیج است، و شاید بارها از خودش پرسیده چرا...
این نامه، حرفهای دلیست که میگوید:
صبور باش، عجله نکن، و خودت را با مهربانی ببین.
هر روز فرصتیست برای بازگشت به خود واقعیات؛
برای آغوش گرفتن آرامش درون و رشد بیپایان.