
نامه به مدیر
جناب آقای ...
امروز وقتی حکم اخراج را به دستم دادید، لحظهای همهچیز برایم ایستاد. کاغذی که روی میز گذاشتید، شاید برای شما یک پروندهی مختومه بود، اما برای من یادآور سالها کار، تلاش، و امیدی بود که در این مجموعه گذاشته بودم.
هنوز نگاه آن روز در خاطرم مانده است؛ روزی که در اتاقتان روبهرو نشستیم. شما پشت میز، آرام و با لحن مدیریتی همیشگی پرسیدید: «فلانی، چرا روی این موضوع اینقدر حساسیت نشان میدهی؟»
من مکثی کردم، به چشمهایتان نگاه کردم و گفتم: «چون اگر چشمم را روی فساد ببندم، دیگر نمیتوانم به چشمهای فرزندانم نگاه کنم.»
برای چند ثانیه سکوت کردید. انگار اتاق در آن لحظه خالی از صدا شد. نگاهتان را به پروندهها دوختید و چیزی نگفتید. من آن سکوت را امیدی به تغییر دانستم. اما امروز میفهمم آن سکوت تنها پردهای بود میان من و تصمیمی که از قبل گرفته بودید.
در جلسات دیگر هم، بارها زمانی که همه با لبخند سر تکان میدادند، من تنها کسی بودم که گفتم: «این راه درست نیست.» شما به ظاهر شنیدید، گاهی حتی تأیید کردید، اما خوب میدانستم که حقیقت در این محیط خریدار ندارد.
من مردی هستم با دو فرزند بزرگ و دانشجو. برای آنها هیچ میراثی به جا نمیگذارم جز اینکه پدرشان در تمام سختیها حاضر نشد حقیقت را بفروشد. شاید امروز از اتاق شما بیرون آمدم با دستی خالی، اما باور کنید سبکدلی من از آن دستی که امضای اخراج را زدید سنگینتر است.
شاید این اخراج برای شما یک تصمیم اداری باشد، بخشی از بازی قدرت و منفعت. اما برای من یک نقطهی عطف است: جایی که مطمئن شدم راستگویی بهایی دارد، و من آن بها را پرداختهام.
شما شاید فکر کنید قدرت در دستانتان است، اما قدرت واقعی در آرامش کسیست که شب سر بر بالش میگذارد و میداند هیچ نانی از سفرهی حرام بر سر سفرهی فرزندانش نیاورده است.
امروز این نامه را نه برای اعتراض، که برای یادآوری مینویسم؛ برای شما و برای خودم. یادآوری اینکه هر مکث نگاه، هر سکوت، و هر امضا معنایی دارد. شما معنای خود را انتخاب کردید، و من نیز معنای خود را.
با احترام،
...
برسد به دست تمام کسانی که پای شرافتشان ایستاده اند ....