از رحم تا آغوش
نامه هفتم (نامه ای از یک نوزاد به مادرش)نامه‌ای از یک نوزاد به مادرشمادر جان،روزی که به دنیا آمدم، گویی همه‌چیز را از یاد بردم.من ضعیف‌تر و نحیف‌تر از آنچه تصور می‌کردم بودم. لحظاتی پیش از تولد، کاملاً به تو وصل بودم؛ جریانی از انرژی میان ما جاری بود. در جهانی امن تغذیه می‌شدم و هر روز تغییرات تازه‌ای را در وجودم حس می‌کردم.گاهی صداهایی از دنیای ناشناخته به گوشم می‌رسید. وقتی تو با من سخن می‌گفتی، گویی خداوند با من حرف می‌زد. صداهای دیگری هم می‌آمد، اما توان تفسیرشان را نداشتم؛ تنها چیزی که می‌ماند، حس‌های گوناگونی بود که در درونم می‌...
Elham Mehrbakhsh ۸ ماه پیش
۰۱

نامه‌ای از یک نوزاد به مادرش

مادر جان،

روزی که به دنیا آمدم، گویی همه‌چیز را از یاد بردم.

من ضعیف‌تر و نحیف‌تر از آنچه تصور می‌کردم بودم. لحظاتی پیش از تولد، کاملاً به تو وصل بودم؛ جریانی از انرژی میان ما جاری بود. در جهانی امن تغذیه می‌شدم و هر روز تغییرات تازه‌ای را در وجودم حس می‌کردم.

گاهی صداهایی از دنیای ناشناخته به گوشم می‌رسید. وقتی تو با من سخن می‌گفتی، گویی خداوند با من حرف می‌زد. صداهای دیگری هم می‌آمد، اما توان تفسیرشان را نداشتم؛ تنها چیزی که می‌ماند، حس‌های گوناگونی بود که در درونم می‌نشست. آنجا، در رحم تو، احساس امنیت می‌کردم؛ گویی در پناه پروردگارم هستم.

اما ناگهان همه‌چیز تغییر کرد. فضا تنگ شد. دیواره‌های رحم بر من فشار آوردند؛ فشاری فراتر از توان تن نحیفم. از یک سو، هنوز تعلقی به جهان درون تو داشتم، و از سوی دیگر، می‌دانستم که آنجا دیگر جای ماندن نیست. حسی دوگانه بود؛ چیزی شبیه شمارش معکوس یا تمام شدن شن‌های یک ساعت شنی.

دستی مرا از جهان امنم بیرون کشید. از تونلی تنگ و فشرده گذشتم و وارد فضایی بی‌نهایت شدم؛ فضایی ناشناخته و تار. شخصی بند نافم را ـ رشته اتصال من به تو ـ برید. همان لحظه، احساس کردم بخشی از جانم گسسته است و رنج دوباره زیستن بر شانه‌های نحیفم نشست.

قدرتی نداشتم، هیچ. تنها می‌توانستم جیغ بکشم و گریه کنم. از درون، حس خالی شدن از انرژی را تجربه می‌کردم؛ بی‌آنکه بدانم چیست و چرا. بعدها فهمیدم که آن حس نامی ساده دارد: «گرسنگی». آن زمان نمی‌دانستم ابزارهای تازه‌ای دارم برای کشف جهان جدید؛ چشم‌ها، گوش‌ها، دست‌ها، پاها و معده‌ای کوچک…

و بعد، مرا روی سینه‌ات گذاشتند. صدای ضربان قلبت را شنیدم؛ نخستین آشنای زندگی‌ام. همان دم، پس از آن همه فشار، بار دیگر احساس امنیت کردم. همه خوشحال بودند، اما من در ناشناخته‌ترین و ناتوان‌ترین لحظه‌ام تنها یک کار می‌توانستم بکنم:

اعتماد به تو، اعتماد به زندگی، و اعتماد به آنچه فراتر از قدرت من بود.

برسد به دست تمام کسانی که فراموش کرده اند رنج سرمنشا زیستن دوباره و دوباره است

۰۱
نظرات (0)
.
برای استفاده از مطالب پُل+، داشتن «هدف غیرتجاری» و ذکر «منبع» کافیست. تمام حقوق اين وب‌سايت نیز برای شرکت پُل+ است.