
نامهای به تهران
تهرانِ من، سلام.
ای زادگاه پرتلاطم من، نوشتن برای تو همیشه دشوار است. تویی که آغوشت را بیمنت به روی ما گشودی و هیچوقت اعتراض نکردی. هر روز موج تازهای از آدمها به سمت تو آمد و تو با سخاوت، هر کداممان را در خود جا دادی. بعضی از ما در دل تو به دنیا آمدیم و بعضی دیگر با رؤیای پیشرفت قدم در دامان پررنجت گذاشتیم.
امروز که برایت مینویسم، از همیشهی تاریخت خستهتری. گویی از هر سو دستی تو را میکشد بیآنکه کسی بفهمد در دلت چه میگذرد. نفست تنگ شده است… و ما هم. انگار آلودگی فقط روی ریههایمان نمینشیند؛ روی چشمهایمان، روی پوست صورتمان جا خوش کرده و ما زیر لب میپرسیم: کجای راه را اشتباه رفتیم که حالا حتی نفس هم همراهمان نیست؟
هر روز میشنویم: آب نیست، برق نیست، آزادی نیست… چیزهای زیادی نیست.
اما همینجا، در لحظهای که دیدمان تار شده و دهانمان خشک، میخواهم تو را در بهترین حالتت تصور کنم. میخواهم باور کنم هیچ حجم از دود و خستگی نمیتواند جریان زندگی را از تو و از ما بگیرد.
تصویر آسمان آبیات را زنده میکنم. بوی خاک نمخوردهات بعد از باران را. و آرام در گوشت میگویم: طاقت بیاور.
طاقت بیاور شهر زیبا و بخشندهی من.
درست است که دیوهای انساننما راه نفس تو و ما را بستهاند؛
اما هنوز روی خاکت نوزادان معصوم به دنیا میآیند،
بازی میکنند، میخندند.
و همین یعنی هنوز امیدی هست.
طاقت بیاور شهر زیبا و آزاد من