
علی بنی کاظمی نویسنده کتاب کاشان
اگر روزی دل به جاده کویر سپردید و نسیم گرم جنوب تهران را پی گرفتید، و بهدنبال شهری بودید که در آن تاریخ، شعر، عطر گل محمدی و نجابت خاک به هم گره خورده باشد، بیتردید راه شما به کاشان میرسد؛ نخستین شهر بزرگ استان اصفهان و نگین فلات مرکز ایران. شهری میان کوه و کویر که هم بر دوش تاریخ تکیه زده و هم در آغوش خیال شاعران آرمیده و با هنر چشمنواز و معماری بیهمتایش شناخته میشود. اینجا شهری است که نامش با بزرگانی چون سهراب، کمال الملک و مشفق و غیاث الدین جمشید گره خورده
اما حکایت کاشان، حکایت دیروزی دور است؛ روزی که انسان، نخستین خانه را در دامنه تپههای سیلک ساخت؛ تمدنی هفتهزارساله که هنوز نفس میکشد. از همان روزها تا امروز، این شهر نیمهکویری، روزهای تلخ و شیرینی را به چشم دیده، اما هرگز از جایگاه رفیعش در دل ایرانزمین فرو نیفتاده است.
اینجا کاشان است؛
شهری که با تپههای سیلک آغاز میشود،
با باغ فین نفس میکشد،
و با خانههای گلیاش خواب تمدن را پاس میدارد.
تپههای سیلک؛ نغمه آغاز انسان
نخستین نُت این ترانه تمدن، در جایی نواخته شده که به آن تپههای سیلک میگویند؛ قلب تپنده باستانشناسی ایران، جایی در غرب کاشان، میان آفتاب و خاک.
این تپهها، از نخستین جایگاههای زندگی یکجانشینی بشرند؛ جایی که انسان برای اولینبار داس را به دست گرفت، سفال را خلق و نیایش را آغاز کرد.
در لایههای خاکی آن، آثار دوره پیش از تاریخ تا دوره مادها و هخامنشیان آرمیدهاند؛ آرام اما بیدار.
سیلک، روایت انسان است در کشف خود؛
صدایی که از ژرفای شش هزار سال پیش میرسد،
و در گوش امروز، همچنان شنیده میشود.
باغ فین؛ سرود خزه و خون
کمی آنسوتر، باغ فین با صدای آب، داستان دیگری زمزمه میکند. باغی که نه تنها یکی از شاهکارهای معماری باغ ایرانی است، بلکه سرگذشت خونبار امیرکبیر را نیز در خود دارد.
درختان سرو، همچون شاهدان خاموش، ایستادهاند و به حوضی نگاه میکنند که روزی در آن خون وزیر کبیر جاری شد.
صدای فوارهها، هنوز در گوش تاریخ میپیچد، گویی دارند برای ایران مرثیهای جاودانه میخوانند.
آب اینجا نه فقط میجوشد، بلکه میسوزد؛
و فین، همچنان نماد مقاومت است،
در برابر فراموشی و فرامانروایان.
نام کاشان؛ از سفال تا قصیده خاک
هر شهری، پیش از آنکه دیواری داشته باشد، اسمی دارد که در گوش بادها زمزمه میشود. قصه کاشان نیز، از همان روزی آغاز شد که دست انسان برای نخستینبار، گلی را ورز داد، آن را بر چرخ سفال چرخاند و کوزهای ساخت که بتواند در آن آفتاب را نگه دارد.
در برگهای غبارآلود فرهنگ لغتها، وقتی به «کاشان» میرسی، تعریفی ساده اما عمیق تو را درنگ میدارد: کاشان، به خانههای تابستانی گفته میشود که از چوب و نی ساخته شدهاند. در تعریف دیگری ریشه نام شهر را در کاه هایی می دانند که برای تعیین حد و حدود حصارها افشانده می شده یعنی "کاه فشان" اما حکایت نام این شهر به همین جا ختم نمی شود: در روزگاران دور ، قبیلهای از دل تاریخ برخاست؛ به آنها «کاسی» یا «کاشی» میگفتند، قوم پیشهور و هنرمند، که خاک را به سرخی آتش میسپردند و آن را به ظرفهایی رنگین بدل میکردند. این قوم، در دل فلات ایران آشیان ساختند و شهری را بنا نهادند که نامش از نام خودشان الهام گرفته بود: «کاشان»؛ سرزمین فرزندان سفال و آتش.
در واقع، برخی منابع تاریخی و باستانشناسی، کاشان را بهواسطه هنر پیشرفته سفالسازی در دوران کهن، «شهر کوزهگران» نیز نامیدهاند. تپههای سیلک، گواهی روشن بر این مدعا هستند. سفالهای لعابدار و اشیای منقوشی که از دل خاک این منطقه بیرون آمدهاند، نشان میدهند که صنعت کاشیسازی و سفالگری، قرنها پیش از آنکه نامی به شهر داده شود، در جان این سرزمین ریشه دوانده بود.
روایتی دیگر، قصهای شاعرانهتر دارد. میگوید کاشان، از واژه «کاش» آمده؛ بهمعنای ساختن. شهری که ساخته شد نه فقط با گل و خشت، که با اندیشه و رؤیا. کاشان، نه فقط یک مکان، که حاصل یک نیت بوده است؛ نیتی برای زیستن، آفریدن و ماندن.
در سفرنامهها، در کتابهای کهن، از آن با نامهای گوناگون یاد شده: قاشان، کاسان، و سرانجام کاشان. اما هرچه نام بوده، یک معنی داشته: شهری که نامش بوی خاکِ آشنا میدهد، بوی دستان زحمتکش، بوی هنری که در دل کویر شکوفه زده است.
و اینچنین، کاشان نام گرفت؛
از گل، از آتش،
و از رؤیای انسان برای ماندن در میان باد و زمان.
خانههای تاریخی؛ معماری عاشقانه در دل خاک
کاشان، شهر خانههایی است که هر کدامشان خود کتابی از معماری، فرهنگ و زیبایی هستند.
خانه طباطباییها
همچون قطعهای از شعر در دل کویر. بادگیرهایی که آهسته نفس میکشند، حیاطی که آسمان را در آیینه حوض مینشاند، و اتاقهایی که پرده از روزگار خوش گذشتگان برمیدارند. این خانه، نه فقط برای سکونت، بلکه برای تماشای زندگی ساخته شده است.
خانه بروجردیها
داستانی دیگر از هنر ایرانی. پنجرههای مشبک، سقفهایی با نقاشیهای اروپایی-ایرانی، بادگیرهایی که در گرمای کویر، نفس انسان را تازه میکنند. گفتهاند این خانه را داماد برای عروس ساخت، و اگر عشق خانهای میساخت، چنین میبود. خانه عباسیان، خانه عامریها، خانه کمالالملک...هرکدام تصویریاند از کاشان اصیل؛ شهری که آجر به آجرش طعم فرهنگ میدهد.
حمام سلطان امیراحمد؛ شبنم مرمر بر تن خاک
به تماشای حمام تاریخی سلطان امیراحمد بروید؛ جایی که سقفهای گنبدی با نورگیرهایی از شیشههای رنگی، نور را همچون نقاشی بر زمین میپاشند. کاشیهای فیروزهای، آهسته از زمان میگویند، و مرمرهای صیقلی، خاطره گامهای هزاران تن را در خود دارند. اینجا، آب تطهیر بود، نه فقط از جسم، که از زنگار روزمرگی.
مردانی که کاشان را در جهان ثبت کردند
حسن تفصلی؛ پدر نساجی ایران
از کاشان برخاست و صنعت نساجی ایران را در قرن بیستم دگرگون کرد. او نه تنها بنیانگذار کارخانههای مدرن نساجی بود، بلکه روح توسعه و خودباوری را در تار و پود صنعت ایران دمید.
لرد داوود آلیانس؛ داوود کاشی
تاجری یهودیتبار از کوچههای کاشان که در انگلستان به یکی از برجستهترین سرمایهداران قرن بدل شد. با نگاهی جهانی اما ریشههایی کاشانی، او پلی زد میان شرق و غرب؛ میان تارهای فرش کاشان و پارلمان بریتانیا.
کمالالملک؛ شاعر رنگ
نقاش بزرگ عصر قاجار که دنیای بیرون را بر بوم به تصویر کشید. زاده کاشان، پرورده نبوغ. تابلوهایش هنوز در گوشهوکنار موزههای ایران و جهان، نام کاشان را زمزمه میکنند.
سهراب سپهری؛ شاعر چشمه و درخت
صدای نرمی در هیاهوی دنیای خشک، شاعر عزلتنشینی که واژه را چون گلاب در جان شعر میریخت.
سهراب، فرزند گل و نور، کاشانیترین شاعری که کاشان را به زبان باران ترجمه کرد:
اهل کاشانم،
روزگارم بد نیست،
تکه نانی دارم،
خردههوشی، سر سوزن ذوقی…
نیاسر؛ صدای آب در گوش سنگ
در دل کوههای نیاسر، آبشاری جاریست؛ رودخانهای که از دل زمین میجوشد و خود را به پایین میریزد، گویی که فراموش کرده کویر کجاست.
در کنارش، آتشکدهای از دوران ساسانی هنوز ایستاده است. گویی زمان به احترامش ایستاده.
کویر مرنجاب؛ سکوتی پرشکوه
کاشان، سرزمینیست که حتی کویرش نیز شاعرانه است. مرنجاب، یکی از باشکوهترین کویرهای ایران، با رملهای طلایی و آسمانی پرستاره، مکانیست برای آرامش و مراقبه.
در چاله سمبک، در همین کویر، هندوانه دیمی میروید؛ گوهری در دل بیابان، محصول تلاش کشاورزان.
بازار کاشان؛ بوی ادویه، رنگ فرش، صدای سکه
در بازار تاریخی کاشان، زندگی جریان دارد؛ با صدای چکش زرگرها، بوی دارچین و هل، و نقشهای فرش که زیر نور کمرنگ بازار میدرخشند.
سراهای تاریخی چون سرای بخشی، تیمچه امینالدوله، و کاروانسراهای کهن، هنوز هم پذیرای رهگذرانند؛
نه فقط برای خرید، که برای لمس تاریخ.
مسجد آقابزرگ؛ هنر ایستاده در نماز
یکی از بینظیرترین مساجد ایران در دل کاشان جا دارد: مسجد و مدرسه آقابزرگ.
بنایی دوطبقه، با حیاط مرکزی و بادگیرهایی بلند، آینهای از معماری دوره قاجار.
نه فقط مکان عبادت، که کلاسی برای درس و محلی برای تفکر.
آب و هوا
آبوهوای کاشان، آینهایست از جغرافیای خاصش؛ جایی میان آفتاب سوزان کویر و خنکای کوهستان. اینجا تابستانها داغ است و آسمان بیابر، گویی خورشید از دل زمین میجوشد و بر خشتها میتابد. اما همین گرما، در کوچههای باریک و بادگیرهای بلند خانههای تاریخی، رام میشود، باد خنک شبانگاهی، آرام از میان روزنهها عبور میکند و هوای خانه را تازه میسازد.
زمستانها اما ملایم و کمباران است؛ برف بهندرت به این شهر میرسد، سرمای سحرگاهیاش دلنشین است، خاصه وقتی که از قلههای کرکس نسیمی یخزده به شهر میوزد.
بهار، فصل طلایی کاشان است؛ زمین بیدار میشود، باغها از شکوفهها لبریزند و عطر گل محمدی، از قمصر و نیاسر تا دل شهر می رسد. گلابگیری آغاز میشود و هوا، بوی زندگی میگیرد. در همین فصل است که تورهای گلاب گیری از اقصی نقاط جهان خود را به این نقطه از دنیا می رسانند.
و پاییز، آرام است و مهربان؛ با آفتابی نرم و نسیمی لطیف که بر درختان کوچهها دست میکشد و شهر را در رنگهایی از طلایی و خاکی غرق میکند. و کویری که آغوش گسترانیده تا صدای قهقه های مهمانانش را به گوش فلک برساند. چرا که بهترین فصل برای سفر به کویر همین پاییز خوش رنگ کاشان است.
کاشان، اگرچه در دل کویر است، اما آبوهوایش همچون مردمانش، سختیکشیده و دلگرم است؛ گرم در تابستان، معتدل در زمستان، و دلانگیز در هر فصلی که عاشقانه به دیدارش بروی.
کاشان، تنها شهری تاریخی نیست؛ روحی زنده دارد که در زبان، فرهنگ، و آیینهای مردمانش جریان دارد. اینجا، واژهها بوی اصالت میدهند و رسمها رنگ محبت دارند. فرهنگ کاشان، ترکیبیست از نجابت کویر و ظرافت هنر؛ همانگونه که مردمانش، صبور، خلاق و پایبند به ریشهاند.
زبان و گویش
گویش محلی کاشان، شاخهای از زبانهای مرکزی ایران است و رگههایی از زبان پهلوی و فارسی باستان در آن دیده میشود. واژگان کهن، آهنگ ملایم و لحن خاص آن، چنان دلنشین است که گویی شعری قدیمی در کوچههای گلی نجوا میشود.
فرهنگ و زیست اجتماعی
شهری با ایمان و اخلاص، هنر، فرهنگ، شعر و دانش
کم نیستند هنرهایی که از این شهر برخاسته و جهان را روشن کردهاند. از فرش و خوشنویسی، تا کاشیکاری، و معماری. از فلسفه تا ریاضیات، این شهر با خورشیدی در جبین، سفیر فرهنگ ایران بوده است.
شاعران بسیاری از این شهر برخاستهاند، اینجا، سرزمین سهراب سپهری است، همان که گفت: "اهل کاشانم…"
کاشانیها، مردمانی هستند با قلبهایی گرم و ایمانی استوار، مهماننواز و خوشبرخوردند؛ فرهنگی درهمتنیده با دین، ادب، و هنر دارند. حضور پررنگ هنرهایی چون گلابگیری، فرشبافی، کاشیکاری و نگارگری در زندگی روزمره، گواهی بر فرهنگیست که با زیبایی زندگی میکند.
فرشبافی، نه فقط یک صنعت، که زمزمه هزارساله زنانیست که روی دار قالی، قصه سرزمینشان را با نخ و رنگ مینویسند. هر گره، یک واژه است، هر نقش، یک خاطره. فرش کاشان، آیینهایست از صبر و زیبایی؛ زمینی که در آن عشق بافته میشود.
در کنار آن، سفالگری، زرگری، قلمزنی و کاشیکاری همچون رگههایی از روح هنر، در خانههای گلی و کارگاههای خاموش نفس میکشند. در هر ظرف سفالین، حرارت دستهای بینامی هست که خاک را جان دادهاند.
آیینها و مراسم مهم
گلابگیری و قالی شویان
از مهمترین آیینهای سنتی کاشان، باید به مراسم گلابگیری اشاره کرد. دیگها به جوش میآیند، گلها در آغوش بخار میمیرند، و از این مرگ عطرآگین، تولدی تازه شکل میگیرد: گلاب! عصاره لطافت.
کاشان، زادگاه گل محمدیست؛ که در اردیبهشت، تمام هوا و فضایش با عطر گل محمدی سرمست میشود. گلابگیری آیینیست بهجامانده از قرنها. که همواره در قمصر و نیاسر، قهرود و برزک و دیگر روستاها جشن گرفته میشود.
مراسم قالیشویان مشهد اردهال نیز آیینی بیمانند است؛ مراسمی مذهبی با ریشههای کهن، که هر سال در دومین جمعه مهرماه برگزار میشود. در آن، فرش نمادین شهید علیبنمحمدباقر با چوب و آب تطهیر میشود و هزاران نفر از سراسر کشور در این آیین شرکت میکنند. یونسکو این مراسم را بهعنوان میراث فرهنگی ناملموس بشری ثبت کرده است.
همچنین در آیینهای عزاداری ماه محرم، دستهها و هیئتها با نظمی سنتی و آدابی خاص، کوچههای شهر را سیاهپوش میکنند و نغمههای سینهزنی و نوحهخوانی، تا دل شب در فضا میپیچد.
کاشان شهریست که فرهنگش نه در کتابها، که در زندگی روزمره مردمش جاریست؛ در عطر گلابی که از حیاط خانه بلند میشود، در قالیهایی که با عشق بافته میشوند، و در سلامی که هنوز با احترام گفته میشود. شهری که گذشته را حفظ کرده، اما با دل باز به آینده نگاه میکند.
شهری با زخمهای فراموششده
اما کاشان فقط قصه شکوه نیست؛ زخم نیز دارد. این مادر پیر، در گذر زمان، بسیار رنج دیده؛ از نایب حسین و غارتهای بیدلیل تا جور و جفای سلاطین. و با آنکه چهرهاش آرام است، دلش همچون کوره آهنگران گدازان است.
در طول تاریخ، چه داغها که ندیده و چه ستمها که تحمل نکرده، اما هنوز ایستاده است، استوار و باوقار.
کاشان، شهر سایههای گرم و کوچههای خنک، شهر پنجرههای چوبی و شیشههای رنگی، شهر عطری که با باد سفر میکند،
و تاریخی که در دل هر خشت آن خوابیده. اگر خواستید با تاریخ قدم بزنید، با شعر نفس بکشید، شهری را بشناسید که همزمان در خاک و افلاک است، به کاشان سفر کنید.
این شهر، فقط مقصد نیست؛ آغوشی است برای هر آنکس که دلش با هنر، شعر، خاک و خورشید تپیده باشد. در این شهر گذشته، حال و آینده با هم زندگی میکنند. در خشتهای گرم و کوچههای خاموشش، شعر میتراود، در آیینهخانههایش نور جاریست، و در قلب مردمانش، صداقت و ایمان خانه دارد.