
توی استادسرای دانشگاه بودم صبح که از خواب بیدار شدم از پنجره اتاق شماره ۲ نگاهی به بیرون کردم الاغی را دیدم که در باغ روبرو مشغول خوردن صبحانه است پنجره را که باز کردم سرش را بلند کرد انگار که متوجه باز شدن پنجره شد مثل يک عاشق و معشوق نگاه من و الاغ به هم گره خورد بدجور عاشقانه به من نگاه می کرد البته کمی تعجب و حيرت را هم در چهره اش می دیدم جوری که دهانش در حالت نیمه باز مانده بود شايد با خودش فکر می کرد این انسان ابله در روز جمعه آن هم در ماه رمضان در استاد سرای دانشگاه چه می کند کار و زندگی ندارد. قطعا به ریش ما می خندید و ما آدم ها را مسخره می کرد در حالی که ما آدم ها همیشه الاغ را نماد نفهمی و نادانی دانسته ایم در این لحظه بود که یاد نیچه افتادم که در شهر تورین بر اسبی که توسط صاحبش شلاق می خورد گريست و به گفته بسیاری از فیلسوفان از جانب تمام بشریت از آن اسب عذرخواهی کرد من هم تصمیم گرفتم به دلیل مورد خطاب قرار دادن الاغ به نفهمی و نادانی از جانب تمام بشریت از اين الاغ زبان بسته عذرخواهی میکنم اما می دانید الاغ چه کرد؟ سرش را برگرداند پشتش را به دانشگاه کرد دمش را کمی بالا برد و ريد. آیا ريد به هیکل من؟ یا ريد به هیکل دانشگاه؟ یا اینکه از جانب تمام الاغ ها ريد به هیکل تمام بشریت؟
دکتر اصغر خوش نظر
متخصص روان درمانی و تحلیلگر سینمای روانشناختی