
اولین روز مدرسه هر سال یک روز خوب بودخاطره انگیزوزیبا
اژ شب قبل لباسها و کیف مدرسه رو کنار رختخواب مون می گذاشتیم وصبح کنار سفره ای که مادر صبحانه ای تدارک دیده بود می نشستیم و صبحانه می خوردیم.
صدای قل قل سماورو بوی عطر نان وچای تازه دم روح را جلا می داد.
چقدر همه چیز خوب بود.
روپوش مدرسه را می پوشیدیم ویقه سفید روی اون میزدیم وراهی می شدیم.
یادم می آید که روز اول مهر هرسال باران می آمد.
راه مدرسه را پیاده طی می کردیم.
جه حس خوبی بود خنکای نم بارانی که به صورت می زد و بوی خوش خاکی که بلند شده بودو دیدن برگ زرددرختان که گاهی چرخ زنان به زمین می افتاد.
صدای کسی که دادمیزد ململی و بخاری که از روی گاری ململی فروش بلند میشد و پیاله و قاشق های روحی حس خوب زندگی را منتقل می کرد.
چه خوب بود بوی کتاب های نو وورق نخورده
نمیدانم این روزها تعریف بچه ها از روز اول مدرسه همین قدر شیرین هست یانه!